|
|
|
|
|
دوشنبه این هفته شاید یکی از قشنگ ترین روزا بود ، بعد اینکه کلاسم تموم شد به سمت خونه فائزه رفتم . بچه های دانشگاه اونجا جمع شده بودن. آره دانشگاه علوم وفنون، فائزه یه مهمونی برا جمع شدن بچه ها ترتیب داده بود البته خودش می گفت باعث و بانیش تو بودی .چقد خوب بود بعد دو سه سال دوری از بچه ها این همه تغییر کرده بودن .فائزه که ازدواج کرده بود عروسیش نتونستم برم ولی خوب بهانه اش جور شد مریم خواجوند که با بچه اش سجاد اومده بود زهرا یزدانی هم با پریا خانمش .نفیسه بچه شو(فاطمه زهرا) نیاورده بود هدی و سیما هم که ازدواج کرده بودن .الهه هم هنوز مامانی نشده بود فقط من و راضی و فاطمه روشن فر در خدمت پدرو مادر بودیم . چه مهمونی خوبی بود قرار شد که بازم ازین قرارا بذاریم حالا کی بشه خدا می دونه .بچه ها از خودشون گفتن که چیکار می کنن ،از بچه های دانشگاه گفتن ،از خاطرات دانشگاه که هیچ وقت فراموش شدنی نیست و… بالاخره خیلی خوش گذشت .جای علوم وفنونی ها خالی بود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:0 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه ابر و باد و مه وخو رشید وفلک بخوان تو یه تغییراتی تو خودن بدی ولی ندونی چه جوری ؟ چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این زمان برای من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:46 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
به نظر شما
اگه یه دونه از اون قابای خورشیدی پنجمین خورشید رو داشتین و ۲۴ سال به عقب برمی گشتین دوست داشتین همین طور که الان بودین باشین وتوهمین موقعیت یا هم چیز رو عوض می کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 6:59 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح چقد قشنگه؟؟!!!!!!!!
ای مردم دستاتونو دراز کنید آفتاب همه جا رو گرفته خدا همین جاس |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 7:14 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا امروز خیلی احساس تنهایی می کنم دلم خیلی گرفته است دوست دارم دنیا رو بهم بریزم داد بزنم … هیچ کاری نمی تونم بکنم برا همین دو تا پست کنار هم می ذارم خدایا کمک کن که فقط صلاح دیگران رو بخوام حتی اگه بهم ظلمی شده چه برسه به اینکه لطفی هم درحقم کرده باشن اصلا خدای بنده ای سراغ داری که به اندازه من سوتی بده؟؟؟؟؟؟ خدایا کمکم کن دنیا رو خوب وقشنگ ببینم وبهانه دست خودم ندم خدایا مرو رها کن از اینکه سینه هام احساس سنگینی کنه ، از اینکه از خودم ناراضی باشم ،دیگران رو از خودم رنجونده باشم ، کمکی بهشون نکرده باشم یابلای جونشون باشم خدایا کتابی که بهم دادی چند روز پیش خیلی قشنگ بود ولی من حرفاشو زیاد باور ندارم جز اون کلامات آخرش . خدایا من باید کی رو ببخشم که از این بند رها شم بهم نشون بده خدایا تا کی حرفای نگفته فقط تو دل بمونه؟ امشب می خوام بر خلاف میلم نامه رو بنویسم ببینم چه می کنی؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:39 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید بدترین چیز برا یه آدم اینه که خودش رو بهتر از یکی از آدما بدونه یا اینکه تو اوج زندگی تنهای تنها بمونه شاید خوب ترین چیز هم این باشه که میون تموم دوستی ها و دوست داشتنی ها باز هم احساس تنهایی کنی وشاید بشه گفت بین خوشبختی وبدبختی تنها یه تار نخ وجود داره خدایا هیچ وقت مرو به حال خودم وامگذار ، به من حس تنهایی رو القا کن که هر وابستگی به غیر تورو ازم دور کنه فتنه غرور رو این بلای دلسوز دورتر ودورتر کن برای مادرم تورو به اندازه ذره ذره وجودم دوست دارم چرا که وجودم از توست امیدوارم اون لحظه ای که غمی به سراغت میادمن نباشم. دوست دارم تو بغلت بشینم و زار زار گریه کنم وتو فقط دلداری بهم بدی می دونم اما نمیشه چون بزرگ شدم برای پدرم توروبه اندازه تموم احساسات نگفته ام دوست دارم چند روزی که نبودی می شد آشفتگی رو تو همه دیدامیدوارم هیچ وقت احساس تنهایی نکنی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:31 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا برا همه چیز ازت متشکرم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 3:32 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا واقعا جریان انتخابات مردموپر جنب وجوش کرده بود اصلا انگار شور ونشاط بود زندگی بود اینکه واقعا مردم ما چه قدخوبند
چه خوبه سوای اینکه فک کنیم انتخابات درست بود یا غلط ؟کی بود و کی بایست می شد اون شور وتلاش رو تو زندگیمون ادامه بدیم تا بسازیم همه چیو همیشه این حرف شهید رجایی یادم نمی ره:(جمله شو دقیقا یادم نیست مفهومش اینه) (( افراد تاریخ می نویسند چه خوبه که تاریخی بسازیم که دیگران از ما بنویسن)) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:1 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
خیلی خوشحالم البته بابت یه موضوع شخصی هم کمی عذاب وجدان دارم بالاخره همه چیز به خیر گذشت این هفته با خیال راحت میرم تهران احساس سبکی میکنم وقتی به اون هفته باحال فکر میکنم.گرچه کلی کارم مونده .ازبابت دعاهاتون ممنونم این هفته احتمالا ۵شنبه نمایشگاه کتابیم .کسی کاری باری نداره؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:46 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم با دیدن بعضی آدما چی میتونه بگه .بعضی ها برا خودشون یه فیلم سینمایی اندها.
آیا ابتدای یه زندگی مشترک توام با خوشی می تونه تموم مشکلات رو حل کنه؟؟؟آیا ظاهر با باطن یکیه؟ این ماه هم طبق معمول سرم شلوغه. خدایا این ماه رو هم به خیر بگذرون.تو این اوضاع نمیدونم اینجا نوشتن چه کمکی بهم میکنه یا چه دردی رو دوا می کنه.خدایا قدرت بده.خدا جون حوصله کارو انرژی زیاد بده.خدایا چه قد دلم برا خودم می سوزه. خدایا کمکم کن به خیر وخوبی بگذره.بهم صبر بده همیشه بهترینی وبهترین رو برام می خوای |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:21 توسط الهام
|
|
||